تبليغاتX
آمده و رفته
روايتي از روز هاي پس از مرگ

آدم تنهايي خواب مي بيند

تنهايي از خواب بيدار مي شود

                          و تنهايي كابوس مي بيند

آدم حتي تنهايي مي ميرد!!!

تنهايي به دنيا مي آيد،تنهايي وقتي به دنيا آمد مي ترسد و از ترس فرياد مي كشد.

آدم تنهايي مه مه مامانش را مي مكد تا خونشود.

آدم تنهايي مزه خون را توي دهانش حس مي كند.

آدم تنهايي زجر مي دهد و تنهايي زجر مي كشد،

و اصلا آدم تنهايي؛ تنها مي شود

 

و آدم هم تنها كه شد دلش مي گيرد و بعد مي شود آدمِ تنهاي دلگير!

و وقتي كسي نباشد تا با او درد و دل كند، افسرده مي شود، تنها دق مي كند بغمه فرو مي دهد و خودش را مي زند از زور تنهايي، كه احساس كند تنها نيست و كسي دارد مي زندش(و چه روش ابراز علاقه ي خواستني اي)

آدمِ تنها دلسرد مي شود، از بس كه كسي گيرش نمي يايد كه بزندش.

خودش اين قدر خودش را مي زند تا عقده اي مي شود، رواني مي شود و حتي بدتر!

جنايت كار مي شود، مي گيرد بغل دستي اش را هم مي زند!

اين قدر مي زند تا از زندگي و از زدن خسته مي شود و  توي آن تنهايي كسي نيست كه بيايد و بگويد خسته نباشي ؛به آدم تنها خستگي فشار مي اورد و يادش مي رود چه دنياي خوبي است ،آن قدر كه فكر مي كند فرقي ندارد تنها باشي يا تنها نباشي و اصلا فرقي ندارد باشي يا نباشي!

آدم تنها مي فهمد بودنش مهم نيست و بودن بغل دستي هم مهم نيست مي رود بغل دستي را بكشد

بغل دستي تنها هم مي يايد او را بكشد گلوي هم را مي گيرند و فشار مي دهند تا خفه شوند كه  موقع مردن مي بينند چقدر هم ديگر را دوست دارند و چقدر دوست دارند جان يك ديگر را نجات دهند!

چقدر دوست دارند با هم باشند و حافظ هم!

اما اين ها ديگر مهم نيست، ادم تنهايي مي ميرد و تنهايي مي رود توي قبر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت   توسط کسی که شاید مرده  | 

روانپزشك: قرار نبود اين كار را نكني!

ما: ما كه كاري نكرديم كار ها خودشان مارا اين طوري كردند.

روانپزشك در حال تف كردن و فرياد زدن: تو رگ هايت را زده اي بعد مي گويي كاري نكردي!!!؟ كارها كرده اندت

ما : خفه شو بي ناموس بي شرم من كي گفتم كارها من را كرده اند اصلا فرض كه كرده اند ،تو نظر ديگري داري؟ من نمي دانم شما كه اندازه خر نمي فهميد را چرا دكتر كرده اند؟ آخر بي شعور تيغ كه طوري نشد نه كند شد نه شكست نه .... هيچ مرض ديگري گرفت ما بوديم كه دستمان از وسط نصف شده پس ما مفعوليم و رويمان كار انجام شده دوباره تذكر بدهيم خودمان نشديم كار رويمان انجام شده هرچند پرستار بخش اعتقاد دارد ...

روانپزشك: نه انگار تو حالت خيلي بدتر شده، قرص آبي ات را خوردي؟

ما: همان كه براي سرگيچه بود؟

روانپزشك : تو چكار داري براي چه بود خوردي يا نه؟

ما : معلوم است كه نه من همان اول به شما گفتم هر وقت سرمان گيچ رفت برعكس طرفي كه سرمان گيچ مي رود مي چرخيم برآيندش مي شود اينكه حالمان خوب است....حرفي است؟شما مگر سلامتي ما را نمي خواهيد؟

روانپزشك: خانم پرستار بياييد دست هاي مريض اتاق شماره 666 را ببنديد و مجبورش كنيد قرص هايش را بخورد.

پرستار: دكتربجاي يكي دوتا بهش داده ايم

ما: هه هه ، من كلكش را بلد شدم

روانپشزك: نكند قرص ها را تف مي كني؟پرستار مواظبش بودي قرص ها را تف نكند؟

پرستار: بله دهنش را با چسپ بستم!!!!!

ما: قرص را مي كني توي دهنت بعد از توي دماغت مي آوري بيرون! من مي گويم خري بگو :نه

روانپزشك: پرستار بيا چيزي به اين تزريق كن چند ساعتي بكپد

و ما چند ساعت مي كپيم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط کسی که شاید مرده  | 

دلم مي خواست به دنيا برگردم ولي نمي دانستم چطور بايد اين كار را كرد!!!
چطور بايد روح را مجبور كرد دوباره به جسم برگردد
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط کسی که شاید مرده  | 

و من به يك خواب 17 ماهه رفتم.

خوابي كه بعد از بيدار شدنم گفتند اسمش كما بوده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط کسی که شاید مرده  | 

باور نمي كردم اين قدر روان ببرد....

آخر هنوز در تصميمم مطمئن نشده بودم كه تيغ كارش را شروع كرد و آن قدر سريع و مصمم بريد كه حتي فرصت فرياد زدن پيدا نكردم. اگرچه  ان زماني هم كه روي استخوانم را خراش داد و تمام وجودم را از درد به هم مچاله كرد باز فرياد نزدم و فقط رو به آسمان ابري كردم، كه در اين آخرين شب ديدن ماه را از من دريغ مي كرد و زير لب برايش  زمزمه كردم:

بزن اي وحشي باران كه چشمانم سراسر چشمه جوشان خون است

    حضور اين نفس امشب درون من جنون است...

 بزن باران ، بزن بازان

 بزن باران...

.

.

چند لحضه بعد شلاق باران صورتم را نوازش مي دهد و از ترس مرگ بر روي زمين پر از خون غلط مي خورم و مي لرزم ؛ اما نمي دانم چرا احساس مي كنم صداي مادر را مي شنوم كه دارد كم كم ضبحه هايش از وزش باد سرد در گوش هايم بلند تر مي شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط کسی که شاید مرده  |